چرا باید کتاب بخوانیم؟

شاید انگشت شماری از طرفداران کتابخوانی به این سوال فکر کرده باشند. حتی خوانندگان حرفه ای که با کتاب انس گرفته و به لفظ عامیانه خوره ی کتاب هستند نیز ممکن است به این سوال فکر هم نکرده باشند. واقعا چرا باید کتاب بخوانیم؟

مقدمه

 

واقعا چرا باید کتاب بخوانیم؟ آخر چه نیازی به کتاب خواندن است وقتی همه چیز را می شود با یک سرچ ساده در اینترنت یافت؟ متاسفانه تعداد بسیار زیادی از مردم میگویند: “ما حتی کتابهای درسیمان را هم نخواندیم، از منظر این افراد منطقی به نظر میرسد که نیازی به کتاب خواندن نیست، چه برسد به اینکه کسی باشد که بگوید باید کتاب بخوانیم. چرا وقت و زمانی را که می شود فیلم دید، به گردش و تفریح پرداخت، با دوستان وقت گذراند، پول در آورد، و خیلی فعالیت دیگه، چرا باید این زمان را به کتاب خواندن اختصاص داد؟ در این مقاله به این موضوع که یکی از اساسی ترین موضوعات در زمینه کتاب و کتابخوانی ست خواهیم پرداخت. اینکه چرا با وجود ابزار قدرتمندی مثل اینترنت همچنان باید کتاب خواند.

دوران غارنشینی

 

 نگاهی بیندازیم به زمان و مکانی از گذشتگانِ دور که همه چیز از آنجا شروع شد. از آن انسان نخستینی که احتمالا برای یادآوری به خودش یا نسلهای بعدی، و نقاشی روی دیواره ی غار کشید. نقاشی هایی که نشان می داد تعدادی از انسان ها با نیزه های چوبی به سمت گله هایی از بوفالوها یا گاومیش ها حمله ور شده اند. میان تمام حیواناتی که انسانه را شکار می کردند بوفالو و گاومیش گوشت بیشتری داشتند و از پوستشان میشد لباس چرمیِ گرم و مناسب تری نسبت به پوست دیگر حیوانات تهیه کرد و همینطور شاخ هایشان و استخوان ها و تقریبا همه چیزشان کارایی داشت، روده ها هم برای تهیه ی زه کمان خوب بودند و حتی فضولاتشان برای تهیه ی آتش کارایی داشت.

انسانهای نخستینی که حیوانات مختلف را شکار کرده بودند، خطِر زخمی شدن و آسیبهای فراوان را به جان خریده و با آزمون و خطای فراوان مهارت شکارشان را بالا برده بودند و می توانستند در فصل های مختلف زنده بمانند؛ نیاِز به انتقال دانسته هایشان برای نسل های بعدی را به شدت احساس کردند.

تصور کنید که وقتی آن تصاویر را میکشیدند، با نگاه کردن به نقاشی های خود و به یادآوردن لذت و راحتی و رفاه بعد از شکارشان، چه امید دوباره ای در دلشان زنده میشد که زمستان های سخت و گرسنگی را تحمل کنند. از طرفی، آنها انسان بودند و پیش می آمد عزیزانشان را می دادند که توسط حیوانات درنده نظیر ببر و پلنگ و گرگ کشته شده باشند و تصاویر مرِگ آنها ضربه ی روحی بزرگی محسوب میشد و به یادآوردنش دردناک بوده است؛ پس، در سمت دیگر نقاشی، تعدادی از انسان ها با نیزههای چوبی سعی میکنند حیوانات درنده را از خود دور کنند.

حس کنجکاوی بشر

 

 قابل درک است که دیدن آن تصویر، قدرت کار گروهی برای دفاع از عزیزان را نشان میداد و انگیزه ی مقاومت در برابر شکارچیان وحشی و بزرگ را بیشتر میکرد. آن زمان که هنوز انسان میانه ی چرخه ی طبیعت_شکار کردن یا شکار شدن_ قرار داشت، این نقاشیها راهنمایی برای نسل های بعدی بودند و احتمالا نوعی سوال برای آیندگان به وجود می آورد که تا کی قرار است برای زنده ماندن، آنقدر تلاش جان فرسا و سختی های فراوان را تحمل کرد؟ چگونه میشود بهتر زندگی کرد؟

به مرور، انسانهای نخستین هم با آزمون و خطا و هم با استفاده از تجربیات چند صدساله ی گذشته گانشان که سینه به سینه منتقل شده بود پیشرفت های قابل توجهی در شیوه ی زندگی گروهی داشتند. روسای قبیله ها  که از نظر بدنی بنیه ای قوی داشتند و یا از بیماری ها و دیگر بلایا جان سالم به در برده بودند و می توانستند از روی تجربه، جوانان را راهنمایی کرده و با یاد دادن تجربیاتشان بقای قبیله را تداوم بخشند به آرامی از زبان های ارتباط بصری و سپس کلامی برای انتقال تجربیاتشان استفاده کردند و از تصاویر غارها به عنوان خِط مشی و شکل گیریِ رسم و رسوم یاد کردند تا بتوانند به سوالات متداولی که جواب کاملا واقعی و حقیقی برایشان به ذهن نمی آمد، با پاسخی شبیه داستان خیالی کنجکاوی افراد قبیله را تاحدودی رفع میکرد تا به دانایی رئیس قبیله شک نکنند. سوالاتی نظیر:

ابرها چگونه باران را در خود دارند؟

نقاط درخشان چشمک زن در آسمان شب چیست و چرا شبیه چشم های گربه سانان هستند؟

آن چیزی که در آسمان می درخشد و باعث گرم شدن اطرافمان میشود و به شکل اسرارآمیز حرکت میکند و پشت کوه ها می رود چیست؟

چرا آن چیز درخشان دیگر هر شب تغییر میکند و گاهی اصلا در آسمان نیست و ناپدید می شود؟

آیا همان است که در روز گرما داشت و در شب، دشمنی از قبیله ی آسمان ها گرمایش را می دزد و صبح پس می آورد؟ و…

سوالاتی از این دست و تلاش برای یافتن حقیقت به مرور قوه ی تخیل انسان را رشد داد و از طریقِ داستان سرایی و تکمیل شدنِ این داستان ها در طی سالها، انسان خردمند با سرعت بیشتری نسبت به دیگر موجودات روند تکاملِ طبیعی را طی کند و حیوانات بزرگی که آسمان زندگی می کردند به انسانهای عظیم الجثه تغییر یافتند که خدایان نام گرفتند.

دوران متمدن شدن

 

 چندهزار سال به جلو می رویم و گروهی از انسان ها را در روند روبه رشد متمدن شدن می یابیم که صنعت کشاورزی و دامپروری را آموخته اند و ناخواسته هرم مازلو یا سلسله مراتب نیازهای انسان را تاحدودی محقق کردند (در قرن بیستم آبراهام مازلو هرم مشهور خود را ارائه داد که به طور کلی شامل نیازهای زیستی، نیازهای امنیتی، نیازهای اجتماعی، احترام متقابل و خودشکوفایی هستند.).

بعد از صنعت کشاورزی و دامپروری و شکل گیریِ روستاها، نیازهای زیستی انسان_ شامل آب، غذا، خوابیدن و نیاز جنسی_ به همراه نیازهای امنیتی تا حدود زیادی برطرف شد اما همچنان در فصلهای سرد با محصول کم مشکلات زیادی در تامین نیازهای جمعیت رو به رشد روستاییان به وجود آورد. تا پیش از آن دوره، انسان هنوز در چرخه ی طبیعی شکارچی یا شکار معلق مانده بود.

اما چند هزارسال طول کشید که انسان در این چرخه ی طبیعی، تغییری به وجود بیاورد و بتواند تا حدودی خودکفا شود و بهینه زندگی کند و برای جمعیت غذا و آب کافی فراهم نماید. به مرور زمان بعضی از روستاها به تصرِف محصولات دیگر روستاها رو آوردند و جنگهای قبیله ای و روستایی به وجود آمد که به تبع آن نتیجه اش شکل گیری شهرها بود که در این برهه ی زمانی اتفاق جالب توجهی رخ می دهد که جهشی در زندگی بشر است. شکل گیری زبان کلامی نظام مند و خط و به تبع آن شکل گیری داستان ها روی لوح سنگی یا گلی.

داستان

 

 سرتاسر تاریخ را که نگاه کنید، به خوبی جا پای داستان سرایی را در تمام ادوار و تغییرات سرنوشت ساز بشری خواهید دید.  از داستان هایی که درباره ی ستارگان و پیشگویی از روی آنها ساخته شد، داستانهایی که در وصف خدایان یونان، خدایان اسکاندیناوی، خدایان روم باستان و خدایان ایران باستان نقل کرده اند تا زمانی که پیامبران الهی در کتابهای خود داستانهای خود را به یادگار گذاشتند.

از دل دنیای داستان ها و تخیلات بشر، میل به کشف حقیقت بیش از پیش انسان کنجکاو را قلقلک داد تا دست به سفر بزند و یا تشنگی اش را با جنگ و خونریزی و تصرف کشورهای دیگر برطرف سازد.

پس از تسخیر ایران باستان توسط یونانیان، رفاه فراوانی را یونانیان آن زمان با غنیمت های جنگی که به دست آوردند و از کشتی های بلااستفاده ی خود برای گسترش دریانوردی و تجارت و بازرگانی استفاده کردند. بعضا کسانی بودند که به جای سفر و جنگ برای کشف ناشناخته ها از غنیمت های خود راضی بودند و در خانه ی خود به تامل درباره ی زندگی و داستان هایی که نقل شده پرداختند و متفکرانی شکل گرفتند که با غنیمت سرشاری که داشتند کمتر کار بدنی انجام داده و بیشتر به تفکر پیرامون هستی و سوالاتی متعدد پرداختند.

به مرور زمان رونق کشتیرانی و گسترش بازرگانی باعث شد نیاز به ریاضیات پیشرفته تری برای تجارت احساس شود تا فرایند بازرگانی را رشد دهد. به جای زل زدن به ستاره های شب و پیشگویی های خرافی، علم نجوم و ستارگان شکل گرفت و دریانوردی با ستاره ها تاثیر بسزایی در پیشرفتِ سفرهای بشر به وجود آورد؛ کم کم از دل داستانهای مختلف نیاز به نوشتن داستان های واقعی و حقیقی حس شد.

فلسفه جای خود را در میان علامندان به هستی و کشف رازهای زندگی باز کرد. به آرامی دولت ها و قوانین اجتماعی و حتی الزوم راهی برای انتقال دستاوردها به نسلهای بعدی از طریق نگارش کتاب احساس شد. زمانی پوست حیوانات و لوح های سنگی کفایت می کرد و بعد استفاده از پاپیروس خدمت بسزایی به بشر کرد تا تفکرات و تجربیات و علم و فلسفه و هنر خود را بهتر انتقال دهد.

این دوران که دوران طلایی یونان باستان نامیده شده و جهش های بزرگی در زندگی یونانیان داشت با گذشت یکی دو هزار سال رو به زوال رفت و سرعِت پیشرفت انسانها به قدری کند و آهسته شد که تاریکی تاسف بار قرون وسطا سایه ی بلند و ضخیمی به روی متفکران و دانشمندان و هنرمندان زمانه ی خود کشید.

اما در حالت کلی و به شکل خلاصه میتوان این دوران را جهش بشر نام نهاد، چرا که بنابر قضیه ی حمار، الاغ راهی را انتخاب میکند که سریعتر از بقیه ی راه ها به مقصد برسد. در دوران خفقانی که کلیسا به وجود آورده بود، سریع ترین و بهینه ترین راهِ انتقال دانش و اطلاعات در پنهان کردنِ منظور اصلی در قالب واژگان و یا نقاشی و به طور کلی هنر بود. (جا دارد از  حافظ یاد کنیم که فرموده: من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست/ تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی).

به عنوان مثالی از خود طبیعت، در یک مدار الکتریکی، الکترون از میان سیم های مختلف سیمی را برای جریان یافتن و شار الکتریکی می پیماید که مقاومت کمتری داشته باشد یا به عبارتی بهینه تر به مقصد برسد. انسان توانست با پژوهش ها و کنجکاوی هایی که برای یافتن پاسخ سوالاتش داشت و پنهان کردنِ دستاوردهایش از چشِم سلطه ی قدرتمندانی که برای حفظ منافع خود حاضر به انجام هر گونه عمل غیرانسانی بودند، مسیر تفکر بشریت را به سمتی سوق داد که بتواند در روند انتخاب طبیعی تاحدودی راه های میانبر را از طریق علم و هنر طی کند. چارلز داروین با دستاوردهای علمی شگفت انگیزش اثبات کرد که طبیعت نوعی قانون بلا استثنا در زندگیست. نیوتون اثبات کرد نیرویی به نام جاذبه وجود دارد که هر جسمی را به سمت زمین می کشد. میل شدید انسان برای پرواز، در نهایت به دامن علم چنگ انداخت، علم هم دستش را گرفت و با قوانین آیرودینامیک زمینه ی تحقق پرواز را برای انسانی که توانایی طبیعی پرواز ندارد، فراهم کرد تا بتواند حساب شده و با خطر کمتری بر جاذبه غلبه کند.

نزدیک شدن به پاسخ

 

خیلی از سوالات بشر از آغاز تاکنون، به واسطه ی نردبان های علم و هنر و فلسفه پاسخ داده شد. از میان سوالات بی پاسخ و سوالاتی که جوابی قطعی برایشان یافت نشد، یک سوال خیلی مهم به تقریبا سه هزار سال است ذهن ها را درگیر کرده است.

در زندگی، طبیعت راه خود را میرود و قوانین خودش را بلااستثنا اعمال میکند، اگر یک جسم را که در ارتفاعی نسبت به سطح زمین قرار دارد رها کنید، به سمت زمین سقوط میکند، قانون طبیعت برای این جسم توسط نیروی جاذبه اعمال میشود. به دیوار اتاقتان مشت بکوبید، همان اندازه که نیرو وارد کردهاید، دیوار هم به دست شما نیرو وارد میکند، طبیعت از طریق قانون سوم نیوتون استخوانهای دستتان را به درد میآورد و بدنِ شما هم نسبت به طبیعتِ عصبهایش، فعل و انفعالی که باید را انجام می دهند و شما درد را حس می کنید.

به نظر می رسد هر چیزی، هر کنش و واکنشی در این هستی، قوانینی را رعایت می کنند، سوالی که ذهن ارسطو را درگیر کرده بود این است: زندگی کردن هم قانون یا قوانینی دارد؟ قوانینش چیست؟ چگونه زندگی را بگذرانیم؟ با وقتمان چه کنیم؟

 این سوالاتِ ارسطو و افلاطون و سقراط، پاسخهای زیادی را در این زمان تقریبا سه هزار ساله به دنبال داشته است. یکی از موثرترین پاسخ ها را ژان ژاک روسو ارائه می دهد که در کتاب قراردادهای اجتماعی، جامعه و انسانِ زمانه ی خود را نقد کرده و علاوه بر قوانین اجتماعی، از وجود تاثیرات مخرب قراردادهای اجتماعی پرده بر می دارد.

 بعدها جامعه شناس مشهور قرن بیستم امیل دورکیم، قراردادهای اجتماعی را به آموزش و پرورش بسط داد که سیستم آموزش و پرورش را متحول کرد. مضمون پژوهش های وی این است:

بخاطر تحولات روزانه و رشد سریع مدرنیته و تکنولوژی و در حالت کلی تغییراتی که روزانه در زندگی بشر اعمال می گردد؛ میبایست سیستمی وجود داشته باشد که نسل جدید را برای جامعه ی مدرن آماده کند.

 شاید خود دورکیم نمی دانست ناخواسته با ارائه ی سیستم نوین و مدرن تحصیلات، از تفکرات و نظریه ی داروین استفاده می کند؛ چرا که داروین اثبات کرد: انسانی باقی میماند که بهتر خود را با شرایط جدید سازگار سازد. به خود جرات میدهم و جمله ی داروین را بسط می دهم: کسانی میتوانند از زندگی لذت ببرند که با ویژگیها و شرایط درحال تغییر زندگی، خود را سازگار سازند.

 هزاران سال پیش از طریق نقاشی های روی غار و یا حدسیاِت غیرقابل موثقِ رئیس قبیله، نسل های بعد برای مواجه با زندگی آماده می شدند. بیش از هزار سال پیش تاکنون، سواد خواندن و نوشتن و تحصیلات در مکتبخانه ها و دانشگاه ها انسان ها را برای زندگی آماده می نمود.

سواد

سازمان یونسکو تعریف پانزده گانه از سواد لازمه ی انسان قرن بیست و یکم ارائه داده است که جامعه ی جهانی را به سمت آیندهای بهتر سوق دهد:

1) سواد خواندن و نوشتن

2) سواد استفاده از کامپیوتر و یادگیری یک زبان خارجی

3) سواد عاطفی

4) سواد ارتباطی

5) سواد مالی

6) سواد رسانهای

7 )سواد تربیتی

8) سواد رایانه ای و دنیای مجازی

9) سواد سلامتی

10) سواد نژادی و قومی

11) سواد بوم شناختی

12) سواد تحلیلی

13) سواد انرژی

14) سواد علمی

15) سوادی ایجاد تغییری سازنده و معنادار در زندگی

 از چه راهی میتوان این سوادها را کسب کرد تا من و شما را برای مواجه هی بهینه تر، کم هزینه تر و پربازده تر با زندگی و شرایط در حال تغییر آماده کند؟ پاسخ شما چیست؟ آیا میتوانید برای هر کدام دوره های آموزشی مخصوص و معتبر پیدا کرده و بخش عظیمی از هزینه وقت روزانه تان را برای فراگیری این سوادها صرف کنید؟ آیا آنقدر سواد رسانه ای در میان جامعه رونق گرفته که توانایی تشخیص رسانه های معتبر و غیرمعتبر را داشته باشیم و در میان بمباران اطلاعاتی که روزانه می شویم موثق بودن آن اطلاعات را تشخیص دهیم؟

از رانندهی تاکسی گرفته تا پیج های اینستاگرامی و سایته ای رنگارنگ، همگی ادعای فضل و دانششان می شود و همگی در مورد هر موضوعی مطلب می نویسند و در هر زمینه ای خود را متخصص جلوه می دهند و نظرات کارشناسانه ی خود را به خوردمان می دهند. اکنون که وسعت اطلاعات و تکنولوژی خارج از تصور است و سرعت تغییراتش تقریبا ساعت به ساعت شده، راهکار شما چیست برای غرق نشدن در این دریای پهناور و نجات یافتن از سرگشتگی، از احساس عقب ماندن نسبت به جهانیان و دست و پا زدن اغلب بیهوده؟

احتمالش زیاد است که حدس می زنید پاسخ ما به این سوال، کتاب است. متاسفانه چنین نیست، اگر پاسخ به این سوال در یک کلمه یا وسیله به نام کتاب خلاصه می شد، دیگر نیازی به این همه مقدمه چینی نبود.

 

رسیدن به پاسخ

 

راهکارمان در عصر جدید و آماده شدن با دنیای هر لحظه نو شونده چیست؟ یا چرا باید کتاب بخوانیم؟

به صراحت و بدوت تعارف: تنها راه ما برای کسب آمادگی در عصر کنونی، استفاده الگو قرار دادن فرگشت یا نظریه ی تکامل و قضیه ی حمار است. داروین به ما می آموزد تا درک کنیم باید سازگاری خود را با شرایط جدید زیاد کنیم. این بدان معنی نیست که خود را همرنگ جماعت کنیم؛ خیر، به هیچ عنوان. به این معنی است که درک کنیم نیازی ضروری و اورژانسی برای یادگیری را حس کنیم که در خدمت سازگار شدن با شرایط جدید باشد. و از قضیه ی حمار استفاده کنیم تا مناسب ترین وسیله برای یادگیری را با سنجِش خودمان تشخیص داده و از آن استفاده کنیم.

اینجاست که با خیال راحت میتوانید حدس بزنید که وسیله ای به نام کتاب از جمله وسایل مناسب است که می تواند مسیِر به روز شدنمان و سازگاری با تغییرات را فراهم سازد. و ما در سایت تلسبوک از صاحب نظران و متخصصان اجازه می گیریم و می گوییم برای ما ایرانیها فراگیریِ سواِد یافتن و انتخاب کتابِ خوب به اندازه ی نفس کشیدن ضرورت دارد. بله، کتاب میتواند وسیله ی مناسبی برای سازگاری بهینه ی ما با تغییرات باشد. اما، نه هر کتابی.

 لطفا هر کتابی را نخوانید

 

و به هر منبعی که کتابی را به شما پیشنهاد میدهد رضایت ندهید. لااقل برای انسانِ امروز در قرن بیست و یک هر کتابی ارزش هزینه کردن و وقت گذاشتن را ندارد.

تقریبا 130 میلیون کتاب تا تاریخ 17 مرداد 1389 ( 8 آگوست  2010 ) وجود داشته.  بعضا شنیده میشود که هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد. بنابر این جمله ی کلیشه ای هر کتابی ارزش یکبار خواندن دارد را فراموش کنید.

خواندن تمام 130 میلیون کتاب بیشتر از عمر یک انسان طول میکشد، پس چرا باید هر کتابی را بخوانیم که شاید یک چیزی برای اضافه کردن به ما داشته باشد؟ چه بهتر که در این آسمان پر از کتاب، یک تلسکوپ مخصوص به سمت آسمان بیکران کتابها بگیریم و با دقت بالایی کتاب خوب پیدا کنیم؛ “کتابی که همین الان به خواندنش نیاز دارید و شما را از سطحِ خوانِش برای سرگرم شدن و لذت به سطحِ تفکر و تحلیل رشد دهد، چنین کتابی خوب محسوب میشود” .

یکی از خدمت هایی که هر ایرانی می تواند در حق خود، اطرافیانش و جامعه و آیندگانش انجام دهد این است که توانایی یافتنِ کتاِب خوب، کتابی که همان لحظه ی خرید به آن نیاز ضروری دارد را کسب نماید. وقتش رسیده که با چند واقعیت مواجه شوید.

واقعیت اول: کتابی که همین الان به آن نیاز دارید را باید بخوانید. این واقعیت در کنار هر آنچه گفته شد سعی دارد ضرورت خوانش کتاِب خوب را نشان دهد؛ اما،به تنهایی پاسخی به سوالِ چرا باید کتاب بخوانیم نیست.

زمینه ای است که شما به خودتان کمی زحمت بیشتری بدهید و بخواهید که برای نیاز خودتان کتاِب خوبی بخوانید تا با هم بتوانیم در مورد چرایی کتاب خواندن حرف بزنیم. وگرنه به پیشنهاد دوستانتان یا فلان اینفلوئنسر در اینستاگرام یا فلان پیجی که چند خط از یک کتاب را گذاشته نمیتوان اعتماد کرده و به توضیحات کوتاه و ابراز احساساتشان از تاثیری که فلان کتاب داشته است بسنده کرد.

سلیقه ی دوست یا حتی استاد دانشگاه و یا فلان سلبریتی ممکن است ارتباط چندانی با رفع نیاز ما نداشته باشد. سلیقه ی دیگران معیار مناسبی برای خوب بودن یک کتاب نیست. باید برای نیاز خودتان کتابی را در دست بگیرید؛ نه بخاطر اینکه کتاب پرفروش بوده یا جایزه ها گرفته است؛ بلکه تنها به این دلیل که شما میخواهید شخصی متفاوت از دیگران باشید و به عبارتی فقط و فقط خودتان باشید.

تمام کتابهایی که تاکنون نوشته شده مانند حلقه های زنجیر به هم وصل هستند. هم من و هم شما میدانیم که بین حیوانات و انسان اشتراکات زیادی است، اما هیچ حیوانی نمیتواند دست به قلم بشود و بنویسد. با توجه به نگاهی اجمالیمان به سرگذشت بشر، یکی از مهمترین دلایلی که یک جامعه را به رشد و پیشرفت همگانی سوق میدهد، تمام فرایندی ست که نوشتن در حالت کلی هنر را به شکلی جدی دنبال می کنند.

کافیست کمی در مورد فجایعی که دستگاه کلیسا در قرون وسطا اروپا را متشنج کرده و عرصه را بر مردم تنگ و زجرآور کرده بود بیاندازید و بعد به شخصی به نام یوهان گوتنبرگ و شروع صنعت چاپ بیندازید، سپس تاثیراتی که صنعت چاپ بر جامعه بشری گذاشت را بررسی کنید، آنوقت درک می کنید که چطور دوره ی رنسانس(زنده شدن دوباره هنر) باعث شد بعد از گذشت قرنها در عصر روشنگری دوباره آثار و دستاوردهای دانشمندان و هنرمندان دوران طلایی یونان مورد بررسی قرار می گیرند و به تدریج کلیسا قدرت علمی و فکری اش را از دست می دهد.

در این حین که صنعت چاپ و تلاشهای نویسندگان بزرگ و متفکرانی چون مارتین لوتر تاثیر زیادی در روشنگری اجتماعی داشتند، آثار و دستاوردهای آریستارخوس ساموسی فیلسوف و ریاضیدان یونانی پیش از میلاد و پژوهش های او برای اثبات کروی بودن زمین مورد بررسی قرار گرفتند و از دل همه ی نوشته های بازمانده از ارسطو و بطلمیوس و فیثاغورس دستاوردهای درخشان و سرنوشت سازی چون انقلاب کوپرنیکی و مدلی که کوپرنیک به عنوان مدار حرکت سیارات به دور خورشید ارائه داد؛ زمینه ساز رشد علمی در دوران گالیله و نیوتون و لایبنیتس را فراهم آوردند  و همینطور توجه یکی از دوستان لئوناردو داوینچی، لوکا پاچیولی را جلب کردند که ریاضیدانی مشهور در زمانه خود بود و اکنون به عنوان پدر حسابداری تاریخ شناخته می شود هر چند مطالعات و پژوهش های وی در زمین هی نجوم دستاورد بزرگی داشت که توانست تناسب آسمانی خود را ارائه داد. تناسب آسمانی پاچیولی تاثیر زیادی در هنر به خصوص به واسطه ی نقاشی داوینچی به جای گذاشت که امروزه به آن تناسب در حالت تکمیل شده، نسبت طلایی میگویند.

داوینچی به خاطر خفقانی که توسط کلیسا جو جامعه را سنگین کرده و پژوهش های دانشمندان را عملی کفرآمیز جلوه می دادند مجبور شد که بخش های عظیمی از نتایج آزمایشاتش را به صورت رمزگذاری شده بر روی کاغ بنویسد و گاهی از روش آینه ای برای آیندگان باقی بگذارد.

البته بخش بزرگی از آثار هنری و علمی او همچنان مفقود شده اند و بعضا توسط دست نشانده های کلیسا نابود گشته اند. بعضی از دانشمندان ابراز می کنند که اگر آثار علمی و هنری داوینچی در همان دوران جدی گرفته می شدند زندگی در قرن بیست و یکم به پیشرفتگی دویست سال آینده میشد،  همانطور که اریکتمپل بل ریاضیدان مشهور قرن بیستم در مورد دستنوشته های شاهزاده ی ریاضیات، کارل فریدریش گاوس میگوید که اگر آثار او زودتر ارائه میشد و دستنوشته هایش زودتر مورد بازبینی قرار میگرفتند ریاضیات قرن بیستم پنجاه سال پیشرفته تر از کنون می شد و به تبع آن تاثیرات شگرفی در علم و هنر و نهایتا زندگی بشر می گذاشت که خارج از تصور است.

خب دوستان عزیز، صحبت در زمینه ی کتاب محدود به آثار شناخته شده و مورد استقبال ما ایرانیان نیست. درست است که جایزه  های ادبی ما را قلقلک می دهند که کتابی که شهرت یافته را بخوانیم و از کاروانِ انسان های بافرهنگ و به روز عقب نمانیم؛ اما نویسنده ای که دست به قلم می شود و بعد از تلاشهای فراوان کتابش را چاپ می کند، اغلب برای جامعه ای نوشته است که در آن رشد کرده و با زبان، فرهنگ، دین، شرایط اقتصادی و آداب و رسومش آشنایی کامل دارد. این نویسنده شاید توی خواب و خیالش هم نگنجد که کتابش به زبان فارسی ترجمه خواهد شد، از کجا بداند ما پیش زمینه ی مناسب برای درک اثرش را داریم؟

پس همیشه نمی توان به شهرت یک کتاب، یا فروش بالایش یا کسب جوایزی که نویسنده نائل شده تکیه کرد و آن را کتاِب خوب نام نهاد. کتابهای بسیار مفیدی هستند که شاید از وجودشان بیخبر باشیم اما تشنه ی دریافت اطلاعاتی باشیم که در خود دارند.

چرایی خواندن کتاب به آگاهی از چنین زنجیرهای طویل و در هم تنیده شده ای از بزرگان تاریخ بشر بستگی دارد که اگر بخواهید یک سر زنجیره ی آسمان کتابها را بگیرید و در قالب هرکتابی که می خوانید به گذشتگانی متصل شوید که زمینه ی نوشته شدن کتابهای امروزه را فراهم کردند؛ هم لذت فراوانی از اتصال نامرئیِ فرهنگ ها و زبان ها خواهید برد و هم هیجان زده می شوید که تا چه اندازه اهداف و مسیر زندگیتان شفاف تر از گذشته شده است.

به همین دلیل خیلی از آثار ادبی یا علمی و هنری را که می خوانیم، نیازمند نقد و بررسی هستند تا بتوانیم به سرحد استفاده ی خود از کتاب برسیم و از کتاِب خوبی که خواندیم به عنوان وسیله ای مناسب برای سازگاری با زندگی استفاده کنیم.

به عبارتی ما یک کتاب خوب در دست میگیریم و می خوانیم و می بایست آگاه باشیم که این کتاب به زنجیره ای از کتاب ها و نوشته ها وصل است و معمولا نویسنده ی هر کتابی توقع دارد خوانندگانش در دوران تحصیل یا از طریق مطالعات خودش اطلاعات پیشنیازی داشته باشد و بعد کتاب را بخواند.

جا دارد به کتاب جهانی که من میبینم نوشته ی پروفسور آلبرت انشتین نگاهی بیندازیم.

اینشتین در کافه نشسته بود و مشغول نوشتن روی کاغذهای پراکنده ای بود که کوهی از کاغذهای بهم ریخته را روی میزش تشکیل می دادند؛ این برگه های پراکنده و بینظم که به مدل موهای پریشان انشتین می آمد، در قالب کتاِب نسبیت چاپ شدند تا هر کسی که می خواهد بفهمد نسبیت چیست، بتواند به پاسخ برسد.

انشتین سرگرم نوشتن بود که مردی سمتش آمد و از او پرسید: “شما آلبرت انشتین معروف هستید؟ بله خودتانید. لطفا افتخار بدهید و به سوالی که مدتی است ذهنم را درگیر کرده پاسخ دهید.”

انشتین نوشتن را متوقف کرد و به صندلی تکیه داد و در حینی که پیپ خود را آماده می کرد، گفت: “در خدمتم. سوالتان را بپرسید آقا.”

مرد پرسید: “شاید سوالی تکراری باشد. با پاسختان سخاوت خود را خواهید رساند. بزرگوار، نسبیت یعنی چه؟”

انشتین که تازه پیپش را روشن کرده و کامی از آن گرفته بود تا به آرامشی چند ثانیه ای دست یابد، به چشمان مرد نگاه کرد. برای چند لحظه در چشمانش خیره ماند. سپس نگاهی به تپه ی دستنوشته های روی میز انداخت و دوباره به مرد نگاه کرد. آنگونه که خودش نوشته دستپاچه شده و نمی دانست از کجا شروع کند، در آخر وقتی که زمان نسبتا زیادی بخاطر فکر کردنش گذشت، کام دیگری از پیپ گرفت و در پاسخ گفت: “نمیدانم.”

و لبخندی صمیمانه به نگاِه متعجب مرد تحویل داد. کسی که ارائه دهنده ی نظریه ی نسبیت است در جواب چنین سوالی میگوید نمیدانم!

احتمالا شما هم با آن مرد هم نظر باشید که انتظار شنیدن چنین جوابی را نداشتید. آن مرد حس کرد شان و منزلتش ایجاب میکند که کافه را ترک کند، با تعظیمی ظاهری از جناب انشتین خداحافظی کرد و پشت سرش را هم نگاه نکرد.

شما هم با من موافقید که جواب انشتین شوکه کننده بود؟ هر چه که باشد خودش نسبیت را ارائه داده بود و قاعدتا انتظار میرود برای پاسخ دادن به آن مرد جوابی داده شود که مفهوم نسبیت را به زبان ساده انتقال دهد. آقای انشتین می بایست دستنوشته هایی که روی میزش بود را به صورت خلاصه بازگو می کرد، دستنوشته هایی که یک تپه ای از کاغذ را تشکیل داده بودند تا در نهایت در قالب یک کتاب، مفهوم نسبیت را برای عموم مردم شفاف سازی کند.

با این اوصاف آیا همچنان پاسخ انشتین غیرمنطقی و غیرقابل درک است؟ آیا ارزشش را داشت که کل کتابی که می نوشت را برای آن مرد بازگو کند؟

شاید انشتین صلاح دید که با گفتن “نمیدانم” مخاطب را از سر خود باز کند؛ اما به نظر میرسد انشتین انتظار داشت مخاطب او، چیزهایی از علم و فیزیک و ریاضیات بداند یا به عبارتی کسی که بخواهد با خود انشتین درباره نسبیت همصحبت شود می بایست با دستاوردهای گذشتگان و علومی که فیزیکدانانی چون او فراگرفته بودند آشنایی داشته باشد.

برای اینکه بهتر متوجه منظور من شوید، می توانید این انیمیشن کوتاه به نام پله ها را ببینید که در سال 1969 توسط استفن شابِنبِک، فیلمساز هلندی ساخته شده است و به زیبایی مسیر هر انسان در عصر جدید را نشان می دهد. برای اینکه هر انسان متمدنی بتواند بهتر زندگی کند میبایست از دالان سرگیجه آور راهپله ها که نمادی از دستاوردهای گذشتگان است عبور کند و به انتهایی برسد که چاره ای جز پیمودن راه سازگاری با شرایط ندارد. امیدوارم پس از دیدن این انیمیشن کوتاه و کمی تامل درباره ی آن ادامه متن را بخوانید تا به پاسخ نهایی سوالمان برسیم. هنوز به پاسخ سوالمان نرسیدهایم، ولی نزدیک شده ایم. چرا باید کتاب بخوانیم؟

 

باید کتاب بخوانیم؟

امیل دورکیم یکی از بزرگترین جامعه شناسان قرن بیستم، تعلیم و تربیت یا همان آموزش و پرورش را اینگونه تعریف میکند: “عملی که توسط نسلهای قبلی بر کسانی که هنوز آمادگی زندگی اجتماعی را ندارند اعمال می شود. هدف آن بیدار کردن و پروراندن جسم،فکر،اخلاق و منش در کودک و نوجوان است که جامعه ی او و بطور کلی محیطی که قرار است در آن زندگی کند هم پذایرای او باشد و هم او آمادگی پذیرش زندگی بزرگسالی را کسب کرده باشد.تعلیم و پرورش هر انسان، توسط جامعه و حکومت مهمترین وظیفه ای است که برای آماده سازی ورود به جامعه ضروری است.”

پذیرش جامعه و شرایط منوط به این مهم است که در دوران تحصیل دوازده ساله و سپس دوران دانشجویی هر ایرانی، آمادگی پذیرفتن جامعه و پذیرفته شدن توسط جامعه فراهم شود. اما آیا چنین دستاوردی رخ داده است؟

اگر شما هم فکر می کنید که نتیجه ی دوازده ساله تحصیلتان منجر به آشنایی با زندگی نشده است، پس اولین گام را برای پاسخ به سوال برداشته اید، اکثر ما آماده ی مواجهه با زندگی بزرگسالی را نداشته ایم و ضرورِت اینکه بتوانیم با خودمان، اطرافیانمان و جامعه ی ایرانی و جامعه ی جهانی آشنا شویم را به خوبی حس می کنیم.

اکثر ما میل داریم که سواد پانزده گانه ی ارائه شده توسط یونسکو را کسب کنیم و مسیر آینده ی خود را هموارتر سازیم اما شرایطی داشتیم که به اندازه ی کافی آماده نشدیم، بعضی از ما انقدر سرگشته و سردرگم هستیم که انگار از ارتفاعی سقوط کرده ایم و در بین زمین و آسمان معلق مانده ایم؛ گاهی حتی نمیدانیم چه میخواهیم و اگر هم بدانیم و به آن برسیم رضایت نداریم.

در عصر حاضر دستاوردهای علمی هر روز پیشرفته تر می شوند. برای هر ایرانی، نیاز به داشتن سوادی متناسب با شرایط و زندگی در قرن بیست و یکم به شدت احساس می شود تا خودش توانایی نجات دادن خود را داشته باشد و از این سقوط و بلاتکلیفی در بیاید.

بنابر تعریفِ تکمیلی واژه ی سواد توسط یونسکو در سال ، 2018 “انسانِ با سواد کسی است که از ابزارهای مناسب برای شناسایی، درک و تفسیر اطلاعاتی که با آنها مواجه می شود بهره مند باشد و توانایی ایجاد و برقراری ارتباطی سازنده در جهان امروزی که به طور مداوم تحت تاثیر دنیای دیجیتال هر روز در حال پیشرفت است خود را سازگار سازد و به واسطه ی دستاوردها و پژوهش های متنی که برگرفته از اطلاعات موثق و مفیِد در حال تغییر غنی باشد و به سادگی و به سرعت قابل انتقال باشند بهره مند باشد” پیش بینی شده است که این تعریف از انسان مدرن و باسواد تا سال 2030 معتبر و قابل استناد باشد. 

خط اول حرف جدیدی نسبت به سوادهای پانزده گانه دارد: انسان با سواد کسی است که از ابزاهای مناسب برای شناسایی ….. این ابزار مناسب همانطور که گفته شد برای ایرانیِ امروز، کتاِب خوب است.

اما واژه ی شناسایی مهم تر از خوِد ابزار است. آزمون و خطا و تجربیاتی که زندگی با سختی ها و دردهای فراوان به ما می آموزد راهی است که هر کداممان به صورت سنتی و رفتار عادی انسانی در پیش رو داریم. یعنی نسبت به سختیِ درسهای زندگی صدایمان در نیاید و فقط زورمان را بزنم که درِس عبرت بگیریم؛ در اینصورت با سرعتی آهسته با تغییرات روزانه جهان همگام میشویم و به مرور زمان خود را با شرایط جدید همرنگ می کنیم و نه سازگار شویم؛ اما راه دیگری هم برای ما ایرانیان وجود دارد که توانایی شناسایی را کسب کنیم، آن هم خودمان فکر کنیم و به سادگی تاثیر نپذیریم.

با گرفتن تلسکوپِ تفکر انتقادی خود به سمت آسمان پهناور کتاب و استفاده از دستاوردهای گذشتگان، به شکلی بهینه تر و آگاهانه تر می توانیم زندگی کرده و خود را با تغییرات سازگار کنیم.

اغلب دوستان و اطرافیانمان ممکن است از شرایط زندگی خود و جامعه گله داشته باشند و یا بدتر از این برای تصمیمات زندگیشان و انتخاب های پیشرویشان یا فرصته ایی که ممکن است پیش بیایند تا شرایطشان را تغییر دهند؛ سرگشته و سردرگم هستند و منتظر یک اتفاق بزرگ هستند که همه چیز بهتر شود و روزهای خوب بیایند.

گاهی میبینیم دوستانی را که نمیدانند آیا باید فروشنده ی کالایی باشند یا در بازار بورس سرمایه گذاری کنند یا از همه ی ویژگیهای دنیای امروز دل بکنند و خود را به تقلید از صادق هدایت، پوچگرا جلوه دهند و با موسیقی و خوانندگی خود را سرگرم کنند یا مواد مخدر مصرف کنند و یک جایی با مرگ آرام شوند و یا وارد صنعت موسیقی و رپ شوند و آلبومهایی از موسیقیِ غیرحرفه ای ارائه دهند یا در رسانه های اجتماعی مشهور شده و از راه تبلیغات به کسب درآمد بپردازند. شاید این راهها مناسب و مطابق با سلیقه ی زمانه ی کنونی باشند، اما در آینده چطور؟

شاید اکنون واقعا وقتش رسیده باشد که برای ساختن زندگی خودمان آگاهانه و با اطلاعات موثق و مستند تلسکوپِ مجهز به میل یادگیری، قدرت تفکر و میزان درکمان را به سمت کتابهایی بگیریم که همین الان به آنها نیاز داریم، باید خوانده شوند و به ما اطلاعات و دانشی را ارائه دهند که به وسعت آسمان، به قدمت چند هزارساله ی تجربیات و دستاوردهای بشری باشند.

شاید احساس پوچی که نسل جدید دارد در میان آثار متفکران باستان قابل یافتن و پاسخگویی باشد و راهی را که آنها رفته اند و نتیجه ای را که کسب کرده اند سرلوحه ی راهی باشد که انسان امروز و ایرانی امروز به آن نیاز دارد تا راه خود را به درستی در زندگی ادامه دهد.

ما باید کتاب بخوانیم. در عصر کنونی، در میان بمباران اطلاعات غیرموثق در شبکه های مجازی؛ این رسانه های جمعی و سرگرم کننده آسان ترین راه گذران وقتمان هستند. هر کسی اختیار زندگی خودش را دارد، اما متاسفانه ناخواسته داریم با انتخابهایمان نه تنها به زندگی خود، بلکه به زندگی اطرافیان و آیندگانمان جهت می دهیم و محصول دنیای اطرافمان میشویم.

راه سخت همان راهی است که داروین سالها پیش جلوی رویمان گذاشت، میتوانیم مانند طبیعت، برای خودمان انتخاب کنیم و با انتخاب راهی که معمولا دیگران انتخاب نم یکنند _در جامعه ی ما ایرانی ها کتاِب خوب به ندرت انتخاب می شود_ تلاش برای رشد و ارتقای خودمان را انتخاب کنیم؛ به جرات میگویم مهمترین ابزار در زمانه ی ما شناسایی و خواندن کتاِب خوب است.

یک مثال برایتان دارم، زمانی که میخواهید تلفن همراه بخرید، چون هزینه ی نسبتا زیادی باید بکنید، سراغ اینترنت میروید تا مشخصات فنی گوشی را پیدا کنید، از جمله پردازشگر گوشی، گرافیک، نوع سیستم عامل، کیفیت فیلمبرداری، حافظه ی داخلی و… این زحمت را به خود می دهید تا بتوانید راحت تر از تلفن همراهی که مدنظرتان است استفاده کنید و نیازهایی که انتظار دارید را برطرف نماید.

این مثال را به کتاب بسط دهید(با عذرخواهی از صاحب نظران)، شما مدرسه رفتید تا بتوانید آمادگی لازم را کسب کنید برای مواجهه با پیش بینی ناپذیرترین چیزی که هر لحظه شما را به چالش میکشد، چیزی که نامش زندگی است، از لحظه ی بزرگسالی تا آینده. در کودکی یا نوجوانی تصور می کردید که در آینده، فلان رشته ی دانشگاهی را ادامه می دهید، وارد رابطه ی عاطفی ایده آل می شوید و از زندگی لذت میبرید، اما نتیجه ی تصورات شما در زندگی واقعیِ اکنون اکثر ما ایرانی ها شکست های متعدد در رابطه ی عاطفی بوده و به اجبار شرایط و نصیحت های دلسوزانه ی والدین در رشته ی دانشگاهی تحصیل کرده ایم یا با فردی ازدواج کرده ایم که بعدها فهمیدیم که آمادگی پذیرش و تقبل ازدواج و زندگی مشترک و آن آیندهی شغلی را نداشته ایم.

اغلب پیش آمده که از ته دل به آن فرد یا رشته ی تحصیلی علاقه نداشته ایم و اگر هم علاقه داشتیم به سختی از راه سوادی که کسب کرده ایم به کسب در آمد نایل شده ایم و یا وارد رابطه ای شده ایم که فکر میکردیم مناسبمان است.

چرا نتیجه ی تلاشمان این شد؟ ما که خود را آدمی سالم و خوب می دانیم، ما که در حد تلاشمان زحمت کشیدهایم و سختی ها را تحمل کرده ایم، چرا باید نتیجه اش فاجعه ای به نام تحمل کردن باشد؟

پاسخ همان است که اکنون به آن واقف هستید: شما حدس میزدید که ممکن است عواقبی ناگوار در پِس انتخابهایتان رخ دهند، شما ناخودآگاه می دانستید که مسیر زندگیتان به فرجامی ناخوشایند منجر می شود. شما به خوبی می توانستید فرقِ بین راه درست و راه نادرست را تشخیص دهید. و به قول سرهنگ (آل پاچینو) در فیلم بوی خوش زن که به جای من و شما میگوید: “من به خوبی میدانستم راه درست و راه غلط کدام است، اما راه درست را انتخاب نکردم؛ چون، این راه سخت و دشوار بود.” چرا زمانی که کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلسر را باز میکنیم و اولین صفحه از فصل اول را می خوانیم، ناخواسته اعصابمان بهم میریزد؟ چون در این صفحات نوشته شده: “هستند کسانی که خیلی چیزها دارند که بقیه آرزویش را دارند، اما رضایت ندارند و به اندازه ای که لیاقتش را دارند لذت نمی برند و از آرامش بی بهره اند.

 شکاف بزرگی بین نسلهای مختلف دهه ، 50، 60، 70  وجود دارد شاید نسل بعدی ما  که جامعه شناسان نسل Z یا نسل تکنولوژی نام نهاده اند باهوش تر از ما به نظر برسند، اما تحقیقات ثابت کرده که نسل های کنونی و نسلهای در پیش رو، تنها بنابر نظریات داروین، سازگاری بهتری با عصر مدرنیته پیدا کرده اند. این مهم هیچ ربطی به هوش و خلاقیت نسل جدید ندارد. اما احتمالا سردرگمیشان از ما کمتر باشد. 

فیلسوف بزرگ معاصر، ژان بودریار، مفهوم وانموده ها را ارائه داد و تحت تاثیر تفکراتش، سه گانه ی موفق ماتریکس ساخته شد. فیلسوف معاصر دیگری چون ژیل دلوز فرانسوی که تفکر ریزوماتیک خود را ارائه داد، زمینه ها را برای نسل کنونیِ کشورهای متمدن فراهم کرد و در نهایت دستاوردهای این دو فیلسوف باعث تفهیم ابًژه هایی چون نظام آموزش و پرورش و تفکر نقادانه شد، اثبات کرد سازگاری نسل جدید نه تنها قابل تحسین و کافی نیست بلکه به شدت نیازمند جهت دهی جمعی دارد.

در 4 آوریل 1968 مارتین لوتر کینگ به قتل رسید و فردای آن روز هزارن دانشجوی امریکایی با آمیزه ای از سردرگمی و اطلاعات غیرقابل موثق از مرگ نابهنگام مارتین لوتر کینگ وارد مدرسه شدند. در رایسویل آیُوا، استیون آرمسترانگ اولین دانش آموزی بود که در کلاس جینِ الیوت حاضر شد و از معلم پرسید “چرا آن پادشاه مارتین لوتر کینگ را با تیر زدند؟” معلم آن کلاس، خانم الیوت، پاسخ داد که پادشاه مذبور مردی بود به نام کینگ که با تبعیض علیه سیاهپوستان مبارزه می کرد. برای اینکه دانش آموزانش که همه سفیدپوست بودند تبعیض نژادی را درک کنند، خانم الیوت نمایشی را ترتیب داد که باعث شد ستایندگانش او را مادر آموزش و پرورش ضد تبعیض نژادی در امریکا لقب دهند.

دانش آموزان سفیدپوست او درک کردند که برچسب سیاهپوست و سفیدپوست چه تاثیر مخربی بر دیگران دارد. بعد از این، رویکرد جین الیوت صرف نظر از نقاط ضعف و قوتش، نشان میدهد که برچسب ها تا چه اندازه ژرفای طرز تفکر ما را در قبال دیگران شکل میدهند.  و مهم نیست نسلهای جدید تا چه اندازه سازگاری با تکنولوژی را دارند، بلکه آموزش آنها به مراتب پراهمیت تر از دوره های پیشین است.

تعجبی ندارد که کشور فنلاند از بالاترین کیفیت آموزش و پرورش برخوردار است چرا که تفکر ریزماتیک دلوز را به خوبی در سیستم خود تزریق کردند و تعجبی ندارد که شعار دانشگاههای فنلاند این است که: کشور شما متخصص پرورش می دهد تا در شغلش موفق باشد، کشور ما متخصصانی پرورش می دهد که شغل اختراع می کنند.

شاید وقتش رسیده است که به معنای واقعی از نقطه ای شروع کنیم، نقطه ای که میبایست گذشتگان ما با هدفمندی و آگاهی بیشتری شروعش میکردند. شاید وقتش رسیده که کتاِب خوب بخوانیم و به مرور زمان، خودمان دست به کار شده و زندگیمان را سامان بدهیم. شاید وقتش رسیده است باور کنیم باید کتاب خواند تا برای بهتر زندگی کردن خود را با دنیای جدید سازگار کنیم، شاید نوبت من و شماست که به جای شعار دادن، به جای گلایه کردن و نالیدن از شرایط، هر ماه یک کتاِب خوب بخوانیم و هر چند به آرامی اما از راه و روش درستش، رشد کنیم و با جهان در حال تغییر همسو شویم. شاید وقتش رسیده است که به جای همرنگ شدن با جماعت، رنگی را خود برگزینیم که در تلسکوپ عقل و فهممان به روی نیازهای اساسی و ضروریمان تمرکز کنیم تا بتوانیم با انتخاب کتابی خوب و خوانش درست و اصولی اش برای خود و آیندگانمان شرایط بهتری فراهم سازیم. کافیست با تلسبوک همراه شوید، ما وسعت آسمان کتابهایی که برای شما خوب هستند را فراهم می کنیم تا چیزی که هر کداممان به خود مدیونیم را به دست بیاوریم.

ساختن روزهای خوب، آرامش، امنیت، عزت نفس، بر پایه ی شناخت خودمان برپایه ی دانش موثق کسب شده و در حالت کلی، زندگی کردنِ با کیفیت در همین زمانه ی کنونی را سبب بخشیم و شرایط مورد نیاز را فراهم کرده و امکان به وقوع پیوستن زمینه های لازمه برای رشد جمعی را ممکن سازیم. برای به دست آوردن هر چیز بهایی متناسب را بایست پرداخت. با ما همراه باشید تا بهای به دست آوردن چیزی که نسل من و شما خواهانش است، به شیوهای بهینه بپردازیم. شما نظرتان را بگویید و کم و کاستی این متن را با نظرات سازنده و سنجیده ی خود تکمیل کنید. باید کتاب بخوانیم؟

منابع

 

وبسایت:
کتاب:
  • “چگونه کتاب بخوانیم”، مارتیمر جی.ادلر و چارلز لینکلن دورن، نشر آستان قدس رضوی، بخش اول
  • سرگشتگی نشانه ها بخش چهارم مقاله در غیاب کتاب، موریس بلانشو
  • تاریخ علم، پییر روسو
  • ریاضیات و مونالیزا، بولنت اتالای
  • جامعه شناسی، تی.بی.باتومور، بخش چهارم: تنظیم رفتار اجتماعی، تعلیم و تربیت
  • بازداشتگاه صورتی و سایر نیروهای پنهانی که طرز فکر،احساس و رفتار آدمی را شکل میدهند/ آدام آلتر
مقاله:
  • مقاله ی وانموده ها از ژان بودریار
Rate this post
https://telesbook.com/blog//?p=132

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین مقالات
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email

آنچه در این مقاله خواهید خواند

اسکرول به بالا